تبليغاتX
سکوت محض
لعنتی...

منو به مرز خودکشی رسوندی...

دیگه نمیتونم...

خسته شدم

از تمام آدمایی که از من میخوان فراموشت کنم و عاشق اونا بشم

خسته شدم از نگاه هایی که با لبخند همراهن

نگاه هایی که یه مدت حواسمو از تو پرت میکردن

اما الان فقط آتیشم میزنن

چون دوست دارم تو منو اونجوری نگاه کنی

نه پسرای تو خیابون

دیگه حتی "دوستت دارم" هاشونم به چشمم نمیاد

چرا انقد عاشقت شدم

تو که اصن منو یادت نمیاد

دیگه آخرشه

دیگه کم آوردم...

نمیکشم

چرا کسی نمیفهمه؟

تنهای تنهام

با وجود این همه آدم اطرافم

که ادعای عشق دارن برام

حالم از خودم به هم میخوره

که با احساسات آدما بازی کردم

فقط واسه اینکه حواسم از تو پرت بشه

اگرچه...خیلی وقته به احساسات کسی اعتماد ندارم

همه چی دروغ بود

تو زندگیم همه چی دروغ بود

همه ی احساسات دروغ بود

ولی عشق لعنتی تو راست بود

من لعنتی عاشقتم

من لعنتی الان 6 ساله عاشقتم

من لعنتی با اینکه 5 ساله ندیدمت عاشقتم

...

یه روز تمومش میکنم

خودم.تمومش.میکنم.

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 14:21  توسط هیچ | 
یعنی مرده شور این آدما رو ببره

که اسم تفریح رو میذارن سبکی

کاش یه روز میشد

فک همه ی این آدمای خاک بر سر متظاهر رو پایین میاوردم

فاک دم آل

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 19:1  توسط هیچ | 
مضخرفا...

به مترجمتون که احترام نمیذارید همین میشه

حالا هی دنبالم بدوید.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 10:48  توسط هیچ | 
اه گندش بزنه با این نمره های کوفتی

مرده شور هر چی دانشگاهه رو ببرن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 14:30  توسط هیچ | 
از مضخرفات و دروغهای خودم

حالم به هم میخوره

از چیزایی که دوست داشتم برام اتفاق بیفتن

اما هیچوقت واقعی نشدن

از اینکه همیشه

اولویت دوم بودم

گندش بزنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:34  توسط هیچ | 
همش صبر و انتظار

خسته شدم

از همه چی بریدم

ته خط میفهمی یعنی چی

من الان ته خطم

دیگه کم آوردم

از این دوره های احمقانه خسته شدم

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:30  توسط هیچ | 

You wh-res

I hate y'all

and I'm not going to answer any of you

you pretenders...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:26  توسط هیچ | 
دستم میرسید اول توی لعنتی رو میکشتم

بعد خود خاک بر سرمو...

اه

چقدر مضخرفه...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 23:5  توسط هیچ | 
چرا نمیتونم فکرتو از ذهنم بیرون کنم؟

چتد سال برا فراموش کردن یکی کافیه؟

۱ سال؟

۲ سال؟

بابا الان ۵ ساله ندیدمش

اما عشقش طوری تو زندگیمه که انگار

همین دیروز عاشقش شدم

خسته شدم

از تمام این فکر و خیالا

از اینکه میدونم دوسم نداره

...

اما نمیتونم فراموشش کنم

من که میدونم بهش نمیرسم

اما...

هیچی بابا.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 18:45  توسط هیچ | 
شاید باید باور نکنم

یعنی تمام اونا

تا حالا اشتباه بودن...

نه

دیگه باور نمیکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 0:16  توسط هیچ |